تبليغاتX
بهار را باور كن

بهار را باور كن

تو چرا سنگ شدي تو چرا اين همه دلتنگ شدي باز كن پنجره ها را

عشق

عشق یعنی...!

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بردردوختن

عشق یعنی درفراغش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی باپرستو پر زدن

عشق یعنی آب برآذر زدن       




+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 16:9  توسط بهاره  | 

عید نوروز

 عید نوروز



در‌مورد بنياد جشن نوروز مطالب بيشماري بيان شده كه در اين‌جا نمونه‌هايي از آنها را ذكر مي‌نماييم.
1. در روايات زرتشتي و بيشتر نويسندگان ايراني و عرب و شاعران از‌جمله فردوسي، بنياد آن را به جمشيد پادشاه پيشدادي نسبت مي‌دهند و مي‌گويند: جمشيد شاه تختي بساخت كه ديوان آن‌را بدوش گرفته به هوا بردند و به يك روزه از كوه دماوند به بابل فرود آوردند، مردم با مشاهده اين عمل در شگفت شدند و آن روز خاص را نوروز خواندند.
فردوسي مي‌گويد:

چـو خــورشيــد تـابـان ميــان هــوا
نشستــه برو شــــاه فـــرمـــــانـــروا
جهـــان انجمن شــد بر آن تخت او
شــگفتي فــرو مــانــده از بخت او
بــه جمشيــد بر گــوهـر افشـانـدنـد
مرآن روز راروز نوروز خــوانــدنــد
ســر ســال نـو هـرمـز فــــروديـــن
بر آســـوده از رنـــج روي زميـــن
بـــزرگان به شـــادي بيـــاراستنـــد
مـي و جـام و رامشگـران خواستنـد
چنيــن جــشن فــرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان يادگار(1)


2. حكيم عمر خيام در نوروزنامه راجع به جشن نوروز مي‌گويد:
از آن بوده است كه آفتاب در هر 365 شبانه‌روز و ربعي به اول دقيقه حمل بازآيد و چون جمشيد از آن آگاهي يافت آن را نوروز نام نهاده پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان به او اقتدا كردند و آن روز را جشن گرفتند و به جهانيان خبر دادند تا همگان آن را بدانند وآن تاريخ را نگاهدارند و بر پادشاهان واجب است كه آيين و جشن و رسم ملوك را به‌جاي آرند. از بهر مباركي و خرمي‌كردن در اول سال هر‌كسي در نوروز جشن كند تا نوروز ديگر عمر در شادي گذراندند.

3. اين فصل «فروردگان» است كه جشن‌آوري اجداد و نياكان بود و چنان مي‌پنداشتند كه در پنج شب متوالي، ارواح طيبه مردگان، براي ديدار وضع زندگي و احوال باز ماندگان به زمين فرود آمده و در خانه و آشيانه خويش مشغول تماشا و سركشي مي‌شوند، اگر خانه تميز و پاك بود، ارواح مسرور بر مي‌گردند، اما در غير اين صورت، آنان غمگين و ناراحت بر‌مي‌گردند.
4. روايتي ديگر مي‌گويد كه نيشكر را جمشيد(2)، در اين روز پيدا كرد و مردم از كشف و خاصيت آن متحير شدند. سپس جمشيد دستور داد تا از شهد آن شكر ساختند و به مردم هديه دادند. آن روز را «نوروز» ناميدند.
5. مي‌گويند: اهريمن، بلاي خشكسالي و قحطي را بر كره زمين فرو نشانيد، اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت وعاقبت اورا شكست داد. آن‌گاه خشكسالي و قحطي را از ريشه خشكانيد و به زمين باز گشت. با بازگشت وي، درختان و هرنهال و چوب خشكي سبز شد. بسا مردم اين روز را «نوروز» خواندند و هر كس به يمن و مباركي، در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزي نشانيدن درايام نوروز از آن زمان تا به امروز باقي مانده است.
6. بيروني در آثار الباقيه‌(3) مي‌نويسد: «از آداب جشن نوروز اين بود كه در صحن هر‌خانه به هفت ستون، هفت رقم از غلات مي‌كاشتند و هر‌يك از آنها كه بهتر مي‌روييد، دليل ترقي و خوبي آن نوع غله مي‌دانستند».
در المحاسن و الاضداد نوشته شده: «بيست و پنج روز قبل از نوروز در صحن كاخ سلطنتي، دوازده ستون از خشت خام برپا مي‌شد كه بر هر‌يك از آنها يكي از حبوبات را مي‌كاشتند و آنها را نمي‌چيدند مگر با نغمه‌سرايي و خواندن آواز. در ششمين روز نوروز اين حبوب را مي‌كندند و در مجلس پراكنده مي‌نمودند وتا شانزدهم فروردين كه مهر روز نام دارد آن را جمع نمي‌كردند(4).


تقسيم روزهاي ماه فروردين:

در عهد باستان مراسم جشن نوروز به مدت 21‌روز برگزار مي‌گرديد كه در هر روز برنامه‌يي خاص انجام مي‌گرفت.
1. از اول تا روز سوم براي ديد و بازديد خويشاوندان و بزرگان.
2. از روز سوم الي روز ششم فروردين، ديد و بازديد همگاني و برگزاري جشن رپيثون.
3. از روز ششم الي روز نهم، براي اجراي جشن خوردادگان.
4. از روز نهم الي سيزدهم، بار عام شاهي براي پذيرفتن عموم طبقات هر يك به‌نوبه خود بود.
5. ازروز سيزدهم الي روز نوزدهم، براي تفريحگاههاي خارج از شهر.
6. ازروز نوزدهم الي بيست و يكم، براي اجراي مراسم جشن فروردگان
7. روز بيست و يكم پايان جشن و مخصوص تفريح و گردش در خارج از شهر است(5).
در يك تقسيم‌بندي ديگر، فروردين به شش قسمت تقسيم مي‌گرديد:
1. پنج روز اول به پادشاه و اشراف مربوط بود و آنها جشن ويژه داشتند.
2. پنج روز دوم براي بخشش اموال ودريافت هداياي نوروزي از طرف پادشاه.
3. پنج روز سوم متعلق به خدمتگزاران بود.
4. چهارمين پنج روز به خواص تعلق داشت.
5. پنج روز پنجم به لشكريان.
6. ششمين قسمت پنج روزه به رعايا اختصاص داشت(6).
اين تقسيم‌بندي به قول جاحظ در المحاسن الاضد زمان جمشيد و به قول بيروني در آثارالباقيه بعد از جمشيد و بنا به نظر ذبيح‌الله صفا در زمان ساسانيان معمول بوده است.
نقسيم‌بندي ديگر هم وجود داشته است كه به نوروز خاصه و نوروز عامه تقسيم مي‌شده. پنج روز اول را نوروز عامه و بقيه روزهاي نوروز را نوروز خاصه مي‌گفتند.  
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 18:30  توسط بهاره  | 

ماه رمضان

یک ماه دیگه میدونید چه ماهی است

.

.

.

.

.

ماه رمضان

 

سلام بر ماه زيبا..سلام بر شبهای ان.سلام برروزهای ان وسلام بر ليله قدر ان..

 

سپاس خدای را که ما را راه نمود..تا سپاسگوی او باشیم..و شایسته ان کرد تا از شکر گزاران احسان او گردیم..تا از این باب پاداش نیکوکاران به ما عنایت فرماید..

سپاس خدای را .. که ماه خویش ..ماه رمضان .. ماه روزه..را چنین راهی قرار داد که پوینده ان گردیم..و به رضای او دست یابیم..

و این ماه ..ماه اسلام.. ماه طهارت... وماه امرزش.. و ماه شب زنده داری است..که قران که راهنمای مردم و نشانه راهنمایی ست در این ماه نازل گردید..

پس خدای تعالی فضیلت این ماه را بر دیگر ماه هااز طریق عنایت عظمت فراوان..و حرمت بسیار..و برتری های اشکار روشن ساخت..و برای بزرگداشت ان چیز هایی را حرام کرد که در دیگر ماه ها حلال بود..و خوردن و اشامیدن را از نظر گرامیداشت این ماه منع نمود..و برای ان وقتی را معین کرد..

سپس چنین اراده فرمود که یک شب از شبهای این ماه بر شبهای هزار ماه برتری یابد.. و ان را لیله قدر نامید..

در ان شب فرشتگان و روح به اذن خدای خویش برای همه امور فرود میایند....ان شب سلامت.. که برکت ان تا سپیده دمان دایم است..با هر سرنوشتی که رقم زده است..بر هر بنده که اوبخواهد فرود میاید..

بار خدایا..بر محمد و ال او درود فرست... و شناسایی فضیلت و بزرگداشت حرمت او و خود داری از اموری که در این ماه بر ما حرام  کرده ای به ما الهام فرما... و ما را یاری کن تا از راه روزه گرفتن در این ماه خود را از نافرمانی تو باز داریم.. و توفیق ان ده تا اعضا و جوارح بدن را به کار هایی گماریم که ترا خشنود گرداند.. ان سان که حتی به سخنان بیهوده گوش نسپاریم.. و به بازیچه های هوس چشم ندوزیم...تا زبان ما جز به انچه تو گفته باشی نگردد... و جز به کاری که به ثواب نزدیک باشدرنجی نبریم...و جز به کاری که از عقاب تو ما را بپاید نپردازیم..

الهی...بر محمد و ال او درود فرست.. و ما را در نماز های این ماه و همه ماه های سال..به منزلت و مقام کسانی برسان که ترا در یافته اند... و ارکان انرا نگه میدارند..و در اوقات معلوم انرا ادا میکنند..

الهی..به ما توفیق عطا فرما که در این ماه چندان عمل پاکیزه به درگاه تو عرضه بداریم.. که ما را به سبب ان از گناهان پاک کنی... و در پناه خود نگاه داری..تا مبادرت به عیبها را از سر نگیریم..

الهی..ترا به حق عظمت این ماه..وبه حق هر کس که که از اغاز  تا پایان ان ترا بندگی کرده.. خواه اوفرشته باشد یا پیمبر یا بنده صالح تو..سوگند ...که بر محمد وال او درود فرستی و ما را شایسته ان مقام گردانی..که دوستان خود را به کرامت خود به ان نوید داده ای..و ما را در این ماه از نعمتی بر خوردار  فرما که به رحمت  ومهر تو شایسته مقامی بس ارجمند شده باشند..

الهی...بر محمد و ال او درود فرست..و چون در همه شب های این ماه جمعی را از سر بخشندگی و بنده نوازی.. از بند عذاب میرهانی..  ومیامرزی..پس ما را نیز در زمره رستگاران در اور..و از بهترین اصحاب این ماه قرار ده..

الهی..هنگامی که ماه نو..را از نظر ناپدید میکنی..گناهان ما را نیز..با سر امدن ان بزدای... و وقتی..روز های این ماه را سپری میکنی..جامه الودگی ها را از تن ما به در اور...چندان که میان ما و گناه جدایی افتد...

الهی...بر محمد و ال او درود فرست..و عنایت فرما..تا روز هارا روزه بداریم..و شب انرا با نماز و نیاز و زاری به درگاهت و خشوع در استانت و خاکساری در پیشگاهت..سپری کنیم..و اخلاق وافعال ظاهر وباطن ما..ان سان شایسته وپسندیده باشد که هیچیک از روزهای ان بر عفلت ما و هیچ شب ان بر ارتکاب تقصیر ماگواهی ندهد...

الهی..و در دیگر ماه ها و روز ها..نیز تا وقتی که به ما زندگی میبخشی...ان کن که چنین باشیم..و ما رااز بندگان صالح خود قرار ده..که وارث فردوس برین اند...و مقیم جاودانی ان...

الهی...در همه وقت و همه زمان و در هر حال.. بر محمد وال او درود فرست..به شمار درود هایی که بر هر کس نثار فرموده ای...و چندین برابر ان...که هیچ کس جز تو شمار ان نداند...که تو هر چه خواهی کنی....

صحیفه سجادیه.

 

                                           الهی عشق تو در سینه دارم  

                                                                                     امیدی بر تو پاینده دارم

                                                                                                                              

 

 

                                              

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:55  توسط بهاره  | 

روز معلم

معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي، رهايش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. (شهید رجایی )

 

اوست خدایی که در میان مردم درس نخوانده پیامبری از خودشان مبعوث کرد تا آیاتش را بر آنها بخواند وآنها را تزکیه کند وکتاب وحکمت بیاموزد . (سوره مبارکه جمعه ، آیه 2 )

تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش  درآمد. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد.در اين مسير مقدس ، بزرگاني همچون علامه شهيد استاد مرتضي مطهري گام نهاده اند که نامشان بر تارک زمان مي درخشد . شهيد مرتضي مطهري  يكي از آن معلمان راستين است كه با نگاه  تركيبي  به همه معارف بشري نظر مي كند و   تمامی تلاشهاي علمي و عملي را  مقدمه اي براي عبادت مي داند و با شهادت، عبادت عملي و علمي خود را كامل مي سازد . به همين مناسبت روز شهادت اين بزرگ مرد فرزانه را روز معلم ناميدند .

 

امام خميني (ره) در رابطه با نقش معلم می فرمایند:

نقش معلم در جامعه، نقش انبياست؛ انبيا هم معلم بشر هستند. تمام ملت بايد معلم باشند؛ فرزندان اسلام تمام افرادش معلم بايد باشند و تمام افرادش متعلم.

 

حضرت امام جعفر صادق (ع)  در رابطه با مقام ومنزلت معلم می فرمایند:

«هنگامي که روز قيامت شود، خداوند تمام انسان ها را جمع مي کند و چون ترازوي اعمال نهاده شد و خون شهيدان را با مرکب قلم عالمان و معلمان بسنجند، ارزش مرکب آنان بر خون شهيدان فزوني خواهد داشت ». اين ارزش بدان جهت است که شهيدان در ساية علم و تربيت معلمان  و تعليم شايستة آنان به خدا راه يافته و لياقت شهادت نصيبشان شده است.

 

حضرت امام سجاد (ع)  در رابطه با مقام معلم می فرمایند:

حضرت سجاد (ع) در فرمايشات خود سفارش بسياري در حفظ حقوق معلم از سوي شاگردان دارند  و مي فرمايد:« حق کسي که عهده دار تعليم توست آن است که او را بزرگ شماري و مجلس او را سنگين بداري و نيکو به وي گوش فرا دهي و روي خود را بر او کني و با او بلند سخن نگويي و کسي را که از او چيزي  مي پرسد تو پاسخ ندهي و بگذاري که خود او پاسخ گو باشد و در مجلس او با هيچ کس به صحبت ننشيني و در محضر او بدگويي از کسي نکني و اگر از او در نزد تو بدگويي شد از او دفاع کني و عيب پوشش باشي و فضايل و مناقب او را آشکار کني و با دشمنش همنشيني نکني و با دوستش دشمني نورزي؛ پس چون چنين کردي، فرشتگان خداي تعالي به سود تو گواهي خواهند داد که مقصد و مقصود تو از او و فرا گرفتن دانش او فقط براي خدا بوده نه به خاطر مردم ».   

                                     به نظر شما خوب بود؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:44  توسط بهاره  | 

الهی

الهی یکتای بی همتایی  بر همه چیز بینایی درهمه حال دانایی.

الهی عنایت تو کوه است و فضل تو دریا کوه کی فرسود و دریا کی کاست؟

خدایا ای داننده ی رازها هی شنونده ی اوازها ای بیننده نمازها ای پذیرنده ی نیازها.

از بنده خطا اید و از تو عطا.

الهی خود را از همه به تو وابستم نومیدم مساز بگیر دستم

                                                                                                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:17  توسط بهاره  | 

اذر یزدی

روز دوم خمسه سال 1300 شمسي به دنيا آمدم. سه روز بعدش سال 1301 شروع شد. محل تولد و زندگي من تا 20 سالگي آبادي «خرمشاه» در حومه يزد بود.

كوچه‌اي كه ما در آن زندگي مي‌كرديم سي ،چهل تا خانه داشت و دو سوم آن مال زرتشتيها و ده، دوازده خانه‌اش هم مال مسلمانها بود. خانه من جزو خانواده جديد الاسلامها هستند، يعني اجداد ما سه چهار نسل پيش مسلمان شده و قبلاً زرتشتي بوده‌اند. 

خانواده ما مردم فقيري بودند. اين كلمه «فقير» را در تهران به مردم نادار مي گويند. پدرم جز كار رعيتي و باغباني ، درآمد ديگري نداشت. كم سواد بود و خيلي خشك و وسواسي و متعصب. مدرسه دولتي و كار دولتي
من از هفت ، هشت سالگي همراه پدرم توي صحرا و باغ و زمين رعيتي كار مي‌كردم. بازي توي كوچه اصولاً ممنوع بود
و لباس كت و شلوار را حرام مي‌دانست. به همين علت هم مرا به مدرسه نگذاشت. مادرم و تمام منسوبانش بي سواد و عامي محض بودند. مادرم قرآن  مي خواند.

من تا بيست سالگي ناني را مي‌خوردم كه مادرم توي خانه مي‌پخت و لباسي را مي‌پوشيدم كه مادرم آن را با دست خود مي‌دوخت. به همين علت حتي توي خرمشاه، لباس من نشاندار و مسخره بود.

مختصر خواندن و نوشتن را توي خانه از پدرم ياد گرفتم و قرآن را از مادر بزرگم كه چند نفر شاگرد تحت تعليم قرآن داشت. ما توي خانه هفت ، هشت كتاب بيشتر نداشتيم كه عبارت بودند از "قرآن" ، "مفاتيح" ، "حليةالمتقين"، "عين الحيات"، "معراج السعادة"، "نصاب الصبيان"، "جامع المقدمات" و ...

پدر من هم مدرسه نرفته بود و سواد خود را از مردي به نام رحمت الله، قاري قرآن ياد گرفته بود. مردم خرمشاه همه اهل كار و رعيتي و زحمت بودند. زمينداراني در ميان آنها بودند اما پول نقد در دست مردم نبود جز آنها كه در شهر كار بنايي و عملگي مي كردند. به ياد ندارم كه نان را با پول خريده باشند يا به قصاب و حمامي پول داده باشم. حمامي، سرسال ، موقع خرمن كاه و گندم مي گرفت و قصاب هم در موقع معين دو – سه تا گوسفند مي گرفت و در عوض آن تمام سال با «چوب خط»
اولين بار كه به فكر تدارك كتاب براي كودكان افتادم سال 1335 يعني در سن 35 سالگي ام بود

به ما گوشت مي‌داد.

در خانه ما، برنج اصلاً مصرف نداشت، و فقط سالي يك بار پلو مي‌پختيم؛ كه آن هم نوروز بود. ما هيچ وقت ظهر خوراك پختني نمي خورديم يا آش؛ كه برنج آن حتماً خرده برنج آشي بود، چون آن را مي‌بايست با پول مي‌خريدند. ما هيچ وقت يك كيلو برنج را يكجا در خانه نديده بوديم.

من از هفت ، هشت سالگي همراه پدرم توي صحرا و باغ و زمين رعيتي كار مي‌كردم. بازي توي كوچه اصولاً ممنوع بود و بعد از غروب هم نمي بايست از خانه بيرون مي رفتم؛ به جز مسجد رفتن به وقت نماز. 

در محله ما كسي كتاب نمي خواند، جز سه ،چهار نفر روحاني اهل منبر. مجله و روزنامه و كسب خبرهاي روز، اصلاً معني نداشت. تمام معلومات ديني و دنيايي مردم در آنچه از مسجد و پاي منبر ياد مي گرفتند خلاصه مي‌شد كه مفيد بود. من هم تا شانزده ، هفده سالگي ، جز آنچه در خانه يا مسجد يا روضه شنيده بودم ، چيزي نمي دانستم. آن هفت ، هشت تا كتاب توي خانه را خوانده بودم، ولي پدرم هرگز كتاب تازه‌اي نخريد. 

اولين بار كه به فكر تدارك كتاب براي كودكان افتادم سال 1335 يعني در سن 35 سالگي ام بود. بعضي‌ها از كودكي شروع به نوشتن مي‌كنند، ولي من تا هجده سالگي خواندن درست و حسابي را هم بلد نبودم      

                                 خوب بود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:1  توسط بهاره  | 

نیایش

ای خدای اغاز هاو پایان ها

خدایا کیست که نیازمند تو نباشد؟کیست که بی لطف وهدایت تو سعادت و موفقیت را دریابد؟به ماکمک

کن تا راه راستی و درستی نیک فر جامی رابپو ییم. یاریمان کن جز راست  نگوییم و جز رضایت تو  نجوییم 

خدایا تو دوستدار پاکی و  امیدواری  و دانایی و اگاهی هستی به ما جان های پاک ودل های پر از امید

ونشاط و اندیشه های روشن عنایت فرما 

خدایا ما قدر دان همه ی پیامبران و امامان بزرگوار و معلمان مهربان قرار ده که به ما اندیشیدن و درس

خوب زیستن رامی اموزند 

ما را قدر دان نعمت های بی پایان خودت قرار بده و خدایا یاری کن خوش ببارد ابر بهار بر کوه و دشت و صحرا

ای خدا ای فضل تو حاجت روا                          با تو یاد هیچ کس نبود روا

ای خدای پاک بی انباز و یار                             دست گیر و جرم ما را در گذار

                                                                                                           <مثنوی مولوی>         

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 13:3  توسط بهاره  | 

باز باران....با ترانه..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 20:18  توسط بهاره  | 

خاطراطی با پدر

من با پدرم روزی ۱الی۲ساعت شطرنج بازی می کنم

بیشتر بازی هایی را که با پدرم میکنم اون می بره نمی دونم  چرا  شما جوابم را بدهید.................

 

بالاخره برای اینکه تلافی پدرم را در بیاورم یک روز به مسابقه شطرنج رفتم اما حیفی که مدرسه ی ما سوم شد وبه ما مدال برنز دادند اما...............................

 

 

بازهم برای این مسابقه خیلی تلاش کردم                جالب بود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 12:39  توسط بهاره  | 

براي شروع

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:50  توسط بهاره  |